شاید
شاید یادَت نیاید!
تمامِ لبخند هایِ گاه و بیگاه!
غصه هایی که در دو پاراگراف شعر خلاصه میشد!
گریه هایی که در شکلک هایِ مجازی ریخته میشد!
شایَد ؛ حتی تک تک جملاتِ بی سر و تهمان از ذهنَت بیرون
رفته باشد!
شاید ؛ ادبیاتِ افتضاحِ من هم یادت نیاید!
اما ببین!
دلتنگی چه به روزِ آدم میاورد!
که باکی از تمسخر نیست!
تمسخرِ چیدمانِ در هَمِ کلماتی که خودت بهتر از من میدانی! ...
شاید هیچ کدام یادت نیاید!
اشکالی ندارد!
من یادم است!
جایِ هر دویِمان یادم است!
یادِ لبخند هایَت ؛ خنده هایَم!
یادِ غصه هایَت ؛ گریه هایَم!
یادِ دیوانگی هایِمان حتی! ...
آنقدر یادم هست که تکه کلامم این روزها یادش بخیر شده است!
یادش بخیر!
یادَش بخیر!
یادش بخیر!
و شایــَد باید نوشت!
یادَتـــــــــ بخیر ....
تماґ فڪر هایـґ را ڪرﬤه اґ
بهتریـטּ راه همیـטּ است ڪہ یڪ شب زلزلہ اے بیایـﬤقاره ے مـטּ را بہ قاره ے تو نزﬤیڪ ڪنـﬤ
هماטּ شب مـטּ تنها جاﬤه ے مانـﬤه تا رسیـﬤטּ را بـﬤوґ
و بـﬤوґ
... و بـﬤوґ
صبح تو را ڪنارِ خانہ جنگلے ڪوچڪے ببینـґ
ڪہ بےقرارِ آمـﬤטּ مـטּ ایستاﬤه اے
با سرِ انگشتاטּ مرﬤانہ ات موهاے سیاهـґ را پشتِ گوشـґ بزنے
و با مهربانے بپرسے
صبحانہ ناטּ محلے مےخورے با پنیر و گرﬤوے تازه؟؟
ادبی ؛سیاسی ؛ ورزشی ؛ علمی