دل
سینه می سوزانی ای دل ،چو می آغازی سخن
بس کن این شب ناله ها، را از چه خواهی رنج من
جرم وتقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو
هر چه کردآن یار شیرین با تو نازش هست
هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است
حاصل رنگ وریا درعاشقی تنهایی است
از بهشت وصف جانان دوزخ غم ساختی
سینه ی رنجور من در التهاب انداختی
در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی
پرنیان بنهادی وعمر کتان برداشتی
ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست
او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست
وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی
عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی
در پس وپیشت گل خوش عطر بو بسیار بود
آن گلی کز جور تو پژمرده می شد یار بود
همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی
مسخ موشی گشتی وازقله پایین آمدی
با همه خردی زتو آرامش وشادی ربود
آنچه پایینت کشید از قله ها نفس تو بود
در غم بی راه از خو دپشت پا خوردی دریغ
رفت عمری ندیدی ازکجا خوردی دریغ
هرنگاهی محرم دیدار روی یار نیست
هر دلی در عاشقی خوش دست وشیرین کار نیست

ادبی ؛سیاسی ؛ ورزشی ؛ علمی